خرید بک لینک

دیدی که بد شد آخر این همه قصه ی بد؟

دیدی که خوابیدی این بار تا به ابد؟

دیدی که راهی نبود که ختم شود به آزادی؟

دیدی که قسمت به ما نشد پنهان کردن این شادی؟

دیدی آخر سر رخنه کرد در دل ایمانت شک؟؟؟

و چه ساده لو رفت همه ی زندگیمان زیر کتک...


برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 3:03

حالا من موندم و سایه ام که از تنهایی بُغ کرده

من و این نقطه ی پایان که دنیامو قُرُق کرده...

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 3:03

من به تو فکر میکنم...به این که چه سیاه چاله هایی داری برای عاشقت شدن...

فکر میکنم...به این که وقتی فکرش را بکنی،هرکسی چه سیاه چاله های فجیعی دارد برای عاشق شدن...

بعضی از این هرکسی ها هم،یا فقط سیاه اند یا فقط چاله...

به هر حال،فکر میکنم که حفره ای تاریک و جذاب داری برای سقوط در آن...فقط برای سقوط...

شاید فکر میکنم که تو هم در جایی سقوط کردی که بعد از آن،دیگر پرواز کردن برایت مسخره شده است...!

شاید برای همین من به تو فکر میکنم...به سقوطی عمیق تر...

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 3:03

همه ی آدم ها یک جایی در یک مقطعی از زندگیشان،تکه پاره شدن بال های آرزوهایشان را احساس میکنند...همه یک روزی بی آن که دفن شوند،می میرند...بالاخره هر کسی برای یک بار،فقط برای یک بار،آنچنان لت و بار می شود که از آن لحظه به بعد دیگر نمی تواند خودش را زنده قلمداد کند...می شود یک حجم از خونمردگی و کبودی و یک لخته خونِ متحرک... از این مردن بی کفن و دفن به بعد،دیگر زندگی این لخته خون ها بر لبه ی یک پرتگاه میگذرد...گاهی میخواهند دوباره بال های تکه پاره یشان را باز کنند تا شاید بپرند ولی...صدای قهقه ای گوش خراش را از ته پرتگاه می شنوند...می شنوند که دیگر زندگی دلش برای یک حجم خونمرده،نمی سوزد...می شنوند که زندگی عربده می کشد:بپر!من این پایین حوصله ام سر رفته!گشنمه!یالا بپر تا بیشتر له و لورده ات کنم!من منتظر دوباره زنده به گور کردن توام لعنتی بپر! بعد از این خونبارگی ها...آدم حتی اگر نفسی هم بکشد و قدمی هم بردارد،به چشم و دل هیچکس خوش نمی آید...آدم،مُرده است دیگر...

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 3:03

او رفت و با خود برد خوابم را دنیا پس از او قرص و بیداری است دکتر بفهمد یا نفهمد باز عشق التهاب خویش آزاری است جدی بگیرید آسمانم را من ابتدای کُند بارانم لنگر بیندازید کشتی ها آرامشی ما قبل طوفانم من ماجرای برف و بارانم شاید که پایی را بلغزانم آبی مپندارید جانم را جدی بگیرید آسمانم را آتش به کول از کوره می آیم جدی بگیرید آتش فشانم را می خواستم از عاشقی چیزی... با دست خود بستند دهانم را...! حضرت علی رضا آذر پ.ن:لال هم که باشی...هستند کسانی آن سر این منظومه، که حرفت را بزنند...

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 3:03

چقدر خوبه که حالا که نیستی شاعر گفته : "انگشتای کشیده ات رو کِش بده تا آخر من..." !

یه درصد فکر کن وقتی بودی همچین شعری گفته می شد!


برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 3:03

تولدت یعنی: شروع گا ی من

دچار درد توست روز و شبای من...

حیف من از خسته

حیف از همین چند خط

به اصل و به ذات و به باعثت لعنت...!



از :سعید کریمی

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 3:03

"ریک:الان تمام جزئیات اون روز رو یادمه...لباس آلمان ها خاکستری بود و تو آبی پوشیده بودی

لاند: اون لباس رو گذاشتم یه گوشه که وقتی آلمان ها رفتند،دوباره بپوشمش..."


من اما فکر میکنم که هیچ وقت جنگ توی جهان ما تموم نمیشه...و این خاطرات آلمانی صفت،قرار نیست از مغز من برن تا من بتونم اون لباس آبیم رو دوباره بپوشم...


برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 3:03

میترسم...میترسم من یکی بشم کمتر از علی*...یعنی گذشته از این که بشم همون کسی که میخواست دنیا رو عوض کنه ولی فرو رفته توی غارشو فقط نگاه میکنه؛حتی راننده آژانس هم نشم...!این یعنی کمتر از علی شدن...


* علی شخصیتی است در فیلم چیزهایی هست که نمی دانی

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 3:03

به جهنم که رفته ای چند صد کیلومتر آن طرف تر و دلتنگی خفه ات میکند! اصلا به من چه آنچه تو خوشبختی تعریفش می کردی حتی نزدیکت هم شده یا نه! به من دیگر ارتباطی ندارد شب ها قبل از خواب چه طوفان هایی سراغت می آیند و فکر کردن به رنگ رگ های روی دست کدام مردی آرامت می کند! همشان به جهنم! من پوست به کلفتی کرگدنم را به تمام احساسات الان و قبلا تو ترجیح میدهم! لااقل من باقی مانده ی نسل کرگدن های تک شاخ و سرسخت تنها ی رو به انقراضم گونه ی تو حتی به چشم طبیعت هم نیامده تا بخواهد حفظت کند یا منقرضت کند!

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 3:03

صفحه بندی