دیدی که بد شد آخر این همه قصه ی بد؟
دیدی که خوابیدی این بار تا به ابد؟
دیدی که راهی نبود که ختم شود به آزادی؟
دیدی که قسمت به ما نشد پنهان کردن این شادی؟
دیدی آخر سر رخنه کرد در دل ایمانت شک؟؟؟
و چه ساده لو رفت همه ی زندگیمان زیر کتک...
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی
حالا من موندم و سایه ام که از تنهایی بُغ کرده
من و این نقطه ی پایان که دنیامو قُرُق کرده...
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی
من به تو فکر میکنم...به این که چه سیاه چاله هایی داری برای عاشقت شدن...
فکر میکنم...به این که وقتی فکرش را بکنی،هرکسی چه سیاه چاله های فجیعی دارد برای عاشق شدن...
بعضی از این هرکسی ها هم،یا فقط سیاه اند یا فقط چاله...
به هر حال،فکر میکنم که حفره ای تاریک و جذاب داری برای سقوط در آن...فقط برای سقوط...
شاید فکر میکنم که تو هم در جایی سقوط کردی که بعد از آن،دیگر پرواز کردن برایت مسخره شده است...!
شاید برای همین من به تو فکر میکنم...به سقوطی عمیق تر...
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی
چقدر خوبه که حالا که نیستی شاعر گفته : "انگشتای کشیده ات رو کِش بده تا آخر من..." !
یه درصد فکر کن وقتی بودی همچین شعری گفته می شد!
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی
تولدت یعنی: شروع گا ی من
دچار درد توست روز و شبای من...
حیف من از خسته
حیف از همین چند خط
به اصل و به ذات و به باعثت لعنت...!
از :سعید کریمی
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی
"ریک:الان تمام جزئیات اون روز رو یادمه...لباس آلمان ها خاکستری بود و تو آبی پوشیده بودی
لاند: اون لباس رو گذاشتم یه گوشه که وقتی آلمان ها رفتند،دوباره بپوشمش..."
من اما فکر میکنم که هیچ وقت جنگ توی جهان ما تموم نمیشه...و این خاطرات آلمانی صفت،قرار نیست از مغز من برن تا من بتونم اون لباس آبیم رو دوباره بپوشم...
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی
میترسم...میترسم من یکی بشم کمتر از علی*...یعنی گذشته از این که بشم همون کسی که میخواست دنیا رو عوض کنه ولی فرو رفته توی غارشو فقط نگاه میکنه؛حتی راننده آژانس هم نشم...!این یعنی کمتر از علی شدن...
* علی شخصیتی است در فیلم چیزهایی هست که نمی دانی
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی
برچسب:
نویسنده: سجاد فرهادی